![]() |
![]() |
|
| تنهایم مثل ماه |
|
روزهاست که خيابانها سکوت کرده اند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/15ساعت 19:37 توسط Mohsen |
|
چنان دل کنده ام از دنيا که شکلم شکل تنهائيست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/15ساعت 19:31 توسط Mohsen |
|
|
ديدگان تو در قاب اندوه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/06/15ساعت 19:29 توسط Mohsen |
|
خوش باوران ، زحمت کشان در خوابند تقديم به تمام کوشندگان راه آزادي |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/29ساعت 18:25 توسط Mohsen |
|
جسم خاک از عشق در افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/29ساعت 18:22 توسط Mohsen |
|
نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم -سهراب- |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/29ساعت 18:20 توسط Mohsen |
|
مي بيني ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/29ساعت 18:14 توسط Mohsen |
|
باور كن صدامو باور کن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/05/29ساعت 18:12 توسط Mohsen |
|
منم هميشه مي گفتم نگفتني هارو بايد فکر کرد . بعدش ميگفت، خوب بگو به چي فکر مي کني. و من باز سکوت مي کردم!
اما حالا که نيست، نمي دونم نا نوشتني هارو بايد چيکار کنم!!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/12ساعت 19:32 توسط Mohsen |
|
|
من نمي دانم سهمم چه مقدار است
از اين دنيا ؟ از اين زمين ؟ ولي خوب ميدانم : تا زنده ام بايد زندگي کنم! من حق زندگي کردن دارم. خدا را شکر!!! پس تا زنده ام سهم خود را نفس خواهم کشيد ، از هواي زمين... و نمي گذارم، نا مردان به جاي من نفس بکشند. من در زمين هستم. خانه اي دارم. کوچک، و ساده است. نامردان پنجره هايش را دزديده اند... ولي خانه ام هنوز درب کوچکي دارد، که سهم مرا از زمين آرام نگه مي دارد... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/12ساعت 19:31 توسط Mohsen |
|
ما آدما خيلي وقتاخيلي چيزا يادمون نمياد . افتابايي كه فقط براي ما طلوع كردند يادمون نمياد . روزاي قشنگي رو كه خدا با پست سفارشي برامون مي فرسته يادمون نمياد ! دستاي خدارو توي طوفاناي سخت زندگيمون يادمون نمياد . هيچي يادمون نمياد... هيچي يادمون نيست, يادمون نيست اومديم شاد كنيم نه اينكه بگريونيم . يادمون نيست كه اومديم فاصله هارو نزديك كنيم, نه اينكه هر چي پيونده از بين ببريم . يادمون نيست كه شعر زندگيمونو هنوز نخونديم يادمون نمياد كه بايد صبر كنيم آره صبر..........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/12ساعت 19:29 توسط Mohsen |
|
چند روزه که وقتي از خواب پاميشم خورشيد منو نمي بينه. چند شبه مهتاب نورش رو به من هديه نمي ده. خيلي وقته که گلهاي قالي سنگيني قدمهاي منو حس نمي کنند. حتي ديوارهاي خونه هم ديگه به صداي من گوش نميدن . انگار يه مدته هر حرفي که مي زنم جوابي ازش نمي شنوم يا شايدم مي شنوم ولي برام قابل فهم نيست. زمزمه زير لبم تو اين مدت شده يک بيت از يک شعر قدمي که مي گه: زندگي کردن من مردن تدريجي بود آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/12ساعت 19:27 توسط Mohsen |
|
|
با سلام به همه دوستان عزیزم
شرمنده که یه مدت نبودم بعد از یه ماه سال نو رو هم بهتون تبریک میکم متاسفانه به خاطر کنکور و منکور کمتر میام ولی هر بار که میام مطالب زیادی رو میزارم . یعضی هاتون که به کل منو فراموش کردین ولی ممنون از نظراتون قربونتون برم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/02/12ساعت 19:25 توسط Mohsen |
|
|
.
.
.
.
.
سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت
بگذار عظمت عشق را درک نکنی زیرا آنقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد.
.
.
.
.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/10/30ساعت 15:16 توسط Mohsen |
|
|
سلام به بازدید کننده های فرهیخته و دوست داشتی خودم.
مطلبی برای این پست نداشتم ( فعلا ) ۱ - ازتون خواهش میکنم مشکلات وبلاگ رو بگید . ۲ - نظر یادتون نره . و در آخر این جمله که دلم نیومد براتون ننوسم : عشق را از نقاشی کودکی آموختم آنگاه که آسمان را ابری کشید تا پدر کارگرش عرق نکند |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/10/03ساعت 14:35 توسط Mohsen |
|
کاش مي شد هيچ کس تنها نبود کاش مي شد ديدنت رويا نبود گفته بودي با تو ميمانم ولي رفتي و گفتي اينجا جا نبود سالهاي سال تنها مانده ام شايد اين رفتن سزاي ما نبود من دعا کردم براي باز گشت دستهاي تو ولي ...........نبود!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/12ساعت 11:23 توسط Mohsen |
|
سر قرار عاشقي هميشه دير کرده اي من از کنار پنجره تو را نگاه مي کنم چه ساده در ازاي يک نگاه پاک و ماندني به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام و کاش گفته بودي از همان نگاه اولت شاعر : مريم حيدرزاده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/12ساعت 11:22 توسط Mohsen |
|
سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري ...... .بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس .... تمام روزهايي که تنها بودي |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/09/12ساعت 11:20 توسط Mohsen |
|
آدم و حوا
فال قهوه |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/07/19ساعت 19:8 توسط Mohsen |
|
طاقت بياور ! Hold on ! طاقت بياور تا روزي ديگر hold on till another day طاقت بياور تا زماني که خروس ها بخوانند hold on till roosters call طاقت بياور عشق من hold on my love طاقت بياور دخترک شيرين من hold on my sweat girl! طاقت بياور دوست من hold on my friend -----------------------------------------------------------------------------------------
اينجا هيچ کس نيست..
بوي مرگ ديرگاهيست رونق اين شهر شده است... اندک قلب هايي به جا مانده اما خسته ... نگاهم را مي دزدند، گويا صداي خنده اي ميشنوم اينجا صداي قهقه اي مي آيد ....اما کسي را نمي بينم! شايد سراب انسان وخنده اي انساني ... اينجا خنده ها چه قدر شبيه بغض شده اند...! آري، اينجا هيچ کس نيست!!!! -------------------------------------------------------------------------
تو رفتي و نگفتي که خون در کوچه پس کوچه ي رگها با کدام انگيزه راه بسپرد. تو رفتي و نگفتي که عشق چه کند . محبت به کدام ضريح بياويزد . دوست داشتن به کجا خيل بندد. تو رفتي و نگفتي که ايثار از اين پس در کجا درس بخواند ،استقامت در محضر کي تکيه کند، شهامت در کدامين نيمکت نشيند و بلوغ در کجا نفس بکشد و عروج نزد کدام سکو به پرواز در آيد . تو رفتي و نگفتي ما اين همه تنهايي را به کجا ببريم! --------------------------------------------------------------------------
تنهايي بگو چگونه اسمت را بنويسم؟ وقتي اشك نمي گذارد.اسمت را به همراه ستاره مي نويسم چون مرا به ياد شب هاي تار عشق مي اندازد... بگو چگونه درك كنم لحظات عاشقي را؟ بگو چگونه بعد از اين تحمل كنم لحظات تنهايي را؟ با نوشتن تنهايي گريه ام مي گيرد... بگو چگونه احساسم را بنويسم كه ديگر دلم از تنهايي و بدون تو بودن خسته شده...؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/07/19ساعت 19:2 توسط Mohsen |
|
زندگي با هزار رنگ زندگي با هزار رنگ و نقش اش هر لحظه برايم دلنشين تر و دوست داشتني تر ميشود . زندگي استعداد طراحي بزرگترين خوشبختي ها را دارد . زندگي شور و شوق و هيجان مي آفريند . زندگي به همان اندازه که خوبيهايش عميق و شديد و شگفت اند ، رنجهايش هم سنگين و پهناور و بلندند . اما من از تمام لحظه هايم لذت ميبرم . حتي از اضطراب هم خوشم ميايد . وقتي با سردرگمي قدم ميزنم و حسرت به دلم چنگ ميزند ، همه چيز به نظرم مرموز و شگفت انگيز مي آيد . احساس ميکنم که در پس تمام اين پرده هاي نهفته ، رمز زندگي حک شده است. پس بايد زندگي کرد ! -----------------------------------------------------------------------------------------
يک پاسخ
سهم هر کس که رسيد داغتر از دل ما بود . ولي... نوبت من که رسيد سهم من يخ زده بود سهم من چيست مگر؟ يک پاسخ! پاسخ يک حسرت سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگي شايد از وسعت ان بود که بي پاسخ ماند ................... --------------------------------------------------------------------------------------
مي دوني؟ يه اتاقي باشه گرم گرم روشن روشن تو باشي و من باشم... کف اتاق سنگ باشه...سنگ سفيد تو منو بغلم کني که نترسم... که سردم نشه...که نلرزم... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار...پاهاتم دراز کردي... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم... با پاهات محکم منو گرفتي...دو تا دستتم دورم حلقه کردي. بهت مي گم چشاتو مي بندي؟ مي گي آره...بعد چشاتو مي بندي. بهت مي گم... قصه ميگي برام...تو گوشم؟ مي گي آره... بعد شروع مي کني آروم آروم... تو گوشم قصه گفتن... يه عالمه قصه ي طولاني و بلند.... که هيچ وقت تموم نمي شن. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو. يه حرکت سريع... يه ضربه ي عميق... بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم تو چشاتو بستي...نمي دوني. من تيغ رو از جيبم در ميارم... نمي بيني که سريع مي برم... خون فواره مي زنه...رو سنگاي سفيد... نمي بيني که دستم مي سوزه. لبم رو گاز مي گيرم ...که نگم آآآخ... که چشاتو باز نکني ونبيني منو... تو داري قصه مي گي. دستمو مي زارم رو زانوم... خون مياد از دستم مي ريزه رو زانوم... و از زانوم مي ريزه رو سنگا. قشنگه مسير حرکتش. حيف که چشات بسته ست و نمي توني ببيني. تو بغلم کردي...مي بيني که سرد شدم... محکم تر بغلم مي کني که گرم بشم. مي بيني نا منظم نفس مي کشم... مي گي... آآخي... دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني ...سرد تر مي شم... مي بيني ديگه نفس نمي کشم... چشاتو باز مي کني... مي بيني که من مردم. مي دوني؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم... از سرد شدن... از خون ديدن...از تنهايي مردن... وقتي بغلم کردي...ديگه نترسيدم. مردن خوب بود...آروم آروم. گريه نکن ديگه... من که ديگه نيستم چشاتو بوس کنم و بگم خوشگل شدياااا... بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي. گريه نکن ديگه...خب؟ مي شکنه دلم... دل روح نازکه... نشکونش... خب؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/07/19ساعت 18:16 توسط Mohsen |
|
|
با سلام يه چيز خيلي مهمو يادم رفته بود كه بگم .
تا دير نشده بايد بگم. مطلب راجع به ۱۳ مهر روز در گذشت فريدون فروغي. به همه طرفداراي فريدون تسليت ميگم . قبلا عكسهايي از فريدون و همچنين متن سروده هاش رو گذاشته بودم اگه نخوندين توصيه ميكنم حتما بخونيد . بازم يه توضيحاتي رو راجع به اين خواننده ماندگار گذاشتم منت ميزاري اگه بخونين .
فرهاد درباره فریدون فروغی چه گفت؟ سیزدهم مهرماه، سالمرگ «فریدون فروغی» خواننده محبوب و متفاوت ایران است؛ امسال، ششمین سال بی فروغی بود، كه گذشت. یادداشتی که در ادامه خواهید خواند به قلم «علی ظفری فومنی» روزنامه نگار گیلانی - كه از دوستان نزدیک فروغی و مورد اعتماد «فرهاد مهراد» دیگر خواننده بزرگ پاپ بوده- است. فومنی سال هاست كه با نشریات محلی و بعضی از مطبوعات سراسری، به صورت افتخاری همكاری دارد و حیف كه مطالب خوب او كمتر دیده شده اند. این نویسنده از معدود كسانی است كه به وقت حیات فروغی بارها درباره او مطالبی نوشته و در نشریات چاپ كرده بود. از اعتماد و رفاقت فریدون با فومنی همین بس كه این خواننده خاموش، اغلب آثار منتشر نشده و بعضی یادگارهای دیگر خود را به دست او سپرده و هم اكنون به وسیله او در اختیار «آرش قاسمی» وكیل خانواده فروغی قرار گرفته است. عكس جالب و منتشر نشده ای كه در این صفحه می بینید را هم فومنی در اختیار ما گذاشته. لازم به ذکر است او مصاحبه ای با فرهاد مهراد داشته که در آن نظر این خواننده درباره فروغی را پرسیده، مصاحبه ای كه پنج روز پس از فوت فریدون (یعنی چهارشنبه 18 مهر 1380) در روزنامه محلی «گیلان امروز» چاپ شد.
فریدون، ویكتور خارای ایران بود برادر، دستهایت را به من ده/ به راه تازهای با من قدم نه برادر، بعد این تلخی جانسوز/ بیا بهرم بشو غمخوار و دلسوز یه عمری ظلم از بیگانه دیدیم/ چه تلخیها كه از دوران چشیدیم ولی حالا زمان غمگساریست/ زمان مهربانیها و یاریست به اهریمن ز كینه پشت كردن/ تمام خشم خود را مشت كردن درون از چركی و از كینه شوییم/ به هر جا قطعهها از مهر گوییم (ترانه «برادر»، از آثار منتشر نشده فریدون فروغی)
*** سرنوشت انسانها پیچیده و مبهم است. به خاطر این سرنوشت نامعلوم است كه انسانها از روزگار واقعی خود باخبر نیستند. وقتی «فریدون فروغی» درگذشت، هر كسی و هر نشریهای به دلخواه خود در مورد او مطالبی نوشت؛ مطالبی كه بعضی از آن ها نهتنها در یاد و سپاس او نبود بلكه به جرات میتوان گفت بعضی از افراد ناآگاه و یا حتی معلومالحال(!) به جنازهاش هم رحم نكردند و دست به تخریب شخصیت او زدند. به جز برخی از اهالی واقعی هنر و موسیقی پاپ ایران. «فرهاد مهراد» بعد از مرگ فریدون حاضر نبود با هیچ نشریهای در مورد او صحبت كند و اعتقاد راسخ او این چنین بود كه این ها اكثراً یك كلاغ- چهل كلاغ میكنند و برای آن ها اصلاً تخریب شخصیتها مهم نیست، بلكه تیراژ و رسیدن به پول در اولویت قرار دارد، آن هم با تبلیغات پوسیده و دروغین. در مهرماه 1380 وقتی فرهاد را در مكانی صمیمی و در جمع دوستان قدیمی و آرمانی فریدون دیدم، او لب به سخن گشود و گفت: «از آنجایی كه خودت در بعد از انقلاب مطالب و اخبار مربوط به فریدون را در اختیار نشریات قرار میدادی، دوست دارم حرفهایم را در اختیار نشریات و كسانی قرار دهی كه آن ها را قبول داری. من به بسیاری از نشریات كه در مورد فریدون از من درخواست مصاحبه كردند جواب رد دادم و گفتم حق ندارید از قول من چیزی بنویسید.» وقتی تمام حرفهایش را شنیدم، آن ها را روی كاغذ آوردم و سه بار آن را شمرده شمرده برایش خواندم و او آن مطالب را تایید كرد و با امضا و تاریخ مشخص، از آن ها به عنوان گفتههایش در مورد فریدون اعتراف كرد. صحبتهای فرهاد را در اختیار روزنامه «گیلان امروز» قرار دادم، آن مصاحبه چاپ و از طریق سایت این روزنامه به سراسر جهان مخابره شد. فرهاد برخلاف برخی مغرض كه همواره سعی داشتند بین او و فریدون اختلافات عمیق بیندازند، از فریدون به نیكی یاد كرد و او را تواناترین خواننده پاپ ایران دانست. هر چند او معتقد بود كه موسیقی پاپ اصلاً دارای حساب و كتاب مشخصی نیست. فرهاد در مورد كارهای فریدون گفت: «تاثیر آثار فریدون بر ملت ایران مثل تاثیر آثار ویكتور خارا بر ملت شیلی بود. اگر ویكتور خارا در شیلی یك نماد تمامعیار آزادیخواهی و نترسی بود، همین ویژگی را فروغی در ایران داشت و اكثر ترانههای به شدت سیاسی و انقلابی را در دهه 50 او اجرا كرد، بدون هیچ واهمهای از ساواک و به خاطر همین، روشنفكران و مبارزان انقلاب و دوستداران واقعی او به فریدون فروغی لقب خواننده ملی دادند.» این صحبتهای فرهاد در مورد فروغی بود كه بعد از مرگ او بر زبان آورد. میتوان گفت به نوعی ویكتور خارا در شیلی و فرهاد و فریدون فروغی در ایران كارهایشان مترادف هم بود. در زمان شاه كه هرگونه آزادی اندیشه و تفكری پویا غدقن مطلق بود، فرهاد و فریدون فروغی و خیلیهای دیگر با افكار آزادیخواهانه و مثبت خود بارها علیه رژیم تا دندان فاسد پهلوی، ندای جنگ عملی سر دادند. هر چند آنان با این كار خود ذرهذره آب شدند بدون اینكه حتی پاداش شایسته در پایان كار دریافت كنند و تمام سرنوشتشان شد درگیری و مبارزه با حكومتنشینان وقت. هر چند در این میان فریدون فروغی كارهایش به طور كلی بایكوت كامل شد و او نتوانست به جز معدودی از ترانههای پرمحتوا، آثار دیگرش را ارائه دهد كه این نشاندهنده پایمردی و اصالت او در افكاری بود كه برای آن ارزش قائل بود و تا پایان عمر پاپس نكشید تا نزد وجدان و ایمان خود شرمنده نباشد. هر چند در دنیا آن هایی كه شرف خود را به ثروت نمیفروشند، ایستاده هم خواهند مرد و از خود نام نیک بر جای خواهند گذاشت. فروغی در بحبوحه انقلاب ترانهای به نام «شبشكن» برای همین انقلاب ساخت كه بعد از او خوانندهای دیگر آن را بازخوانی كرد كه این ترانه همواره یادآور انقلاب بزرگ و تاریخی ایران است و شعرش انسان را به آن روزها میبرد: «در جواب یک ندا، خلقی آمد به خروش گفت هان ای زن و مرد، جامه رزم بپوش خلق بیدار شدند، همه آماده جنگ سینهها مثل سپر، جلوی تیر و تفنگ الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله...»
این ترانه تا ابدالدهر در ذهن ایرانیان آزاده و اصیل و غیروابسته حک شده و ماندگار است. روحش شاد و یادش جاویدان علی ظفری فومنی |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/07/19ساعت 17:58 توسط Mohsen |
|
|
مطلب جالبی برای این پست ندارم
پس نمینویسم تا دفعه بعد با دست پر بیام. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/16ساعت 11:49 توسط Mohsen |
|
|
سخنان زيادي در مورد زندگي هنري و خصوصي فرهاد مهراد در ميان است…
همه ميگن صداي مخصوص خودش رو داشت. خيلي ها او را به خاطر نرفتن به خارج از كشور و ماندنش تحسين مي كنند .. بعضي ها از مهربانيش مي گويند و بعضي از انزوايش و سكوتش!! فرهاد انساني تنها بود .!! فرهاد بي آزار و منزوي بود. آدم بذله گو و شوخي نبود… هميشه گوشه گير بود. مي شد فهميد كه نمي تواند خيلي چيزها را تحمل كند. اما در رفتار هايش نشان مي داد. خوش بر خورد و خوش رو بود . البته گاهي اوقات هم بذله گويي مي کرد. مثلا زماني كه به معرفي اعضاي گروه مي پرداخت؛ شوخ طبعي اش گل مي كرد. هامو را هملت معرفي مي كرد و وقتي كه مي خواست شماعي زاده را معرفي كند، مي گفت: نايس جنتلمن!! شماعي زاده اوايل فكر مي كرد فرهاد دارد به او فحش مي دهد براي همين ناراحت مي شد، حالا شايد اکنون كه کمي به زبان خارجه تسلط يافته، مي داند آن دو كلمه توهين نبوده است. خودش را كه معرفي مي كرد مي گفت : اين منم كه پيانو مي زنم. بعد كه پيانو زدنش تمام مي شد، مي گفت اين يك پيانيست معمولي بود. او مودب بود كه هيچ كس را به نام كوچكش صدا نمي كرد. فرهاد يك گام از اجتماع جلوتر بود. ناملايمات اجتماع را مي ديد و از ديدن آن رنج مي برد. ناداني ديگران را مي ديد و غصه مي خورد.و همين مسئله او را وادار به سكوت مي كرد. شعور بالاي فرهاد بود كه او را به انزوا كشاند. فرهاد خواننده اي از تبار حقيقت بود. موسيقي از ديد فرهاد عارفانه بود نه مطربي!! فرهاد از جمله معدود هنرمندان موسيقي پاپ بود که پس از انقلاب اسلامي ايران، در سال 1357، کشور را ترک نکردند. ترانه وحدت ساخته اسفنديار منفردزاده با شعر سياوش کسرايي، از آثار اين خواننده ايراني است که در اوايل انقلاب به اجرا در آمد. در چند سال اخير نيز او در ايران چند برنامه هنري اجرا کرد و در آنها تعدادي از ترانه هاي گذشته اش را نيز به اجرا در آورد. ترانه هاي فرهاد در دهه 50 شمسي با مضامين سياسي و اجتماعي در ميان جوانان کشور محبوبيت زيادي کسب کرد، از جمله ترانه هاي جمعه خونين، هفته خاکستري و کوچه ها (شبانه). فرهاد که برخي منابع نام او را محمد صفار منتشري نوشته اند در سال 1321 در لنگرود به دنيا آمده بود. معروف ترين ترانه او جمعه نام داشت که شعر آن را شهيار قنبري سروده بود و آهنگ آن کار اسفنديار منفرد زاده بود و اولين بار در فيلمي به نام خداحافظ رفيق خوانده شد. اين ترانه مدتها نزد جوانان آن دوره يک ترانه سياسي تلقي مي شد و شيوه خواندن فرهاد هم به اين تصور دامن مي زد. بيماري فرهاد نوع پيشرفته "هپاتيت سي" بود که به کبد او صدمه زده بود. دکتر زالي از پزشکان معالج وي در تهران پيشتر گفته بود که حتي با پيوند کبد شانس زنده ماندن او حداقل ?? درصد است. نهمين فرزند مرحوم رضا مهراد ،كاردار وزارت امورخارجه دولت ايران در كشورهاي عربي ،روز بيست و نهم دي ماه در لنگرود متولد شد. اخلاق و رفتار آخرين فرزند خانواده مهراد آنقدر متفاوت بود كه هميشه از سوي اطرافيان به «تقليد از بزرگترها» مي شد.سه سال بيشتر نداشت كه علاقه به موسيقي او را وادار ميكرد تا پشت در اتاق برادرش بنشيند و تمرين ويلون او و دوستانش را گوش كند . در همان دوران يكي از دوستان برادرش متوجه علاقه فرهاد به موسيقي ميشود و از خانواده او ميخواهد كه سازي براي او تهيه كنند. با اصرار برادر بزرگتر يك ويلون سل براي او تهيه ميكنند و تمرينات فرهاد آغاز ميشود. عمر تمرينات ويلون سل از 3 جلسه فراتر نرفت، چرخ روزگار ساز او را شكست و به قول فرهاد:«ساز صد تكه و روح من هزار تكه شد.»و از آن پس بازهم دل سپردن به تمرينات برادر بزرگتر تنها سرگرمي و ساز تبديل به روياي فرهاد شد. با ورود به مدرسه استعداد او در زمينه ادبيات آشكار و ادبيات تبديل به دلمشغولي او ميشود و در آستانه ورود به دبيرستان تمايل به تحصيل در رشته ادبيات پيدا ميكند. اما عليرغم نمرات ضعيفش در دروسي غير از ادبيات و زبان انگليسي ،مخالفت عموي بزرگش در غياب پدر، او را مجبور به ادامه تحصيل در رشته طبيعي ميكند .و عاقبت دلسپردگي به ادبيات و بي علاقگي به دروس مورد علاقه عمويش سبب ميشود تا در كلاس يازدهم ترك تحصيل كند. پس از ترك تحصيل با يك گروه نوازنده ارمني آشنا ميشود و با استفاده از سازهاي آنان به صورت تجربي نواختن را مي آموزد و مدتي بعد به عنوان نوازنده گيتار در همان گروه شروع به فعاليت ميكند. گروه راهي جنوب ميشود تا در باشگاه شركت نفت برنامه اجرا كنند و اولين شب اجراي برنامه رهبر گروه به بهانه بيماري و غيبت خواننده گروه از فرهاد ميخواهد تا او جاي خواننده را پر كند. وسواس شديد فرهاد در اداي صحيح كلمات و آشنايي او با ادبيات ملل چنان در كار او موثر بود كه وقتي ترانه اي به زبان ايتاليايي ،فرانسوي و يا انگليسي اجرا ميكرد كمتر كسي باور ميكرد كه زبان مادري اين هنرمند فارسي باشد و همين خصوصيت باعث درخشش گروه و تمديد مدت برنامه گروه ارمني شد. مدتي بعد از گروه جدا ميشود و فعاليت انفرادي خود را آغاز ميكند.فرهاد براي اولين بار در سال 42 براي اجراي چند ترانه انگليسي راهي برنامه تلويزيوني «واريته استوديو ب» ميشود و مخاطبان بيشتري مي يابد. مدتي بعد فرهاد در يكي از كنسرتهاي بزرگي كه به مديريت مجله «اطلاعات جوانان» در امجديه برگزار شد هنرنمايي كرد. در اين برنامه فرهاد چند ترانه با گيتار اجرا ميكند و بيش از پيش مورد توجه تماشاگران و همچنين شهبال شب پره ،مرد اول گروه Black Cats قرار ميگرد. چندي بعد فرهاد با شهبال شب پره سرپرست گروه بلك كتز آشنا مي شود .همكاري فرهاد به عنوان خواننده و نوازنده گيتار و پيانو با شهبال شب پره (پركاشن) ،شهرام شب پره (گيتار)، هامو(گيتار) ، حسن شماعي زاده (ساكسيفون) و منوچهر اسلامي (ترومپت)در كلاب كوچيني از سال 45 آغاز ميشود. منوچهر اسلامي كه از فرهاد به عنوان پايه اصلي Black Cats ياد ميكند با اشاره به استعداد فرهاد مي گويد:«فرهاد با اينكه نت نميدانست و موسيقي را از راه گوش آموخته بود نياز چنداني به تمرين نداشت.او با چند بار زمزمه كردن شعر ،ساز و صدايش را با بقيه گروه هماهنگ ميكرد.در واقع او به احترام ديگر اعضا در جلسات تمرين حاضر مي شد.» در همين دوران يعني در اوج فعاليت Black Cats ،دوستداران فرهاد ترانه «اگه يه جو شانس داشتيم» يعني اولين اثر فرهاد به زبان فارسي را در فيلم «بانوي زيباي من» شنيدند. او اندکي بعد براي پرستاري ازخواهرش راهي انگلستان ميشود.در طول سفر كه قرار بود 2 ماه به طول انجامد يكي از تهيه كنندگان سرشناس انگليسي به سراغ او مي آيد و پيشنهاد انتشار آلبومي با صداي فرهاد را مطرح ميكند. اما بيماري فرهاد و بروز مشكلات متعدد شخصي باعث ميشود تا انتشار آلبوم در حد حرف باقي بماند و سفر 2 ماهه بيش از يكسال طول بكشد. سال 48 فرهاد ترانه «مرد تنها» ،با شعر شهيار قنبري و موسيقي اسفنديار منفردزاده،را براي فيلم «رضا موتوري» ميخواند.ترانه «مرد تنها» كه پس از اكران فيلم در قالب صفحه گرامافون راهي بازار شده بود آنچنان طرفدار مي يابد كه فرهاد تبديل به يك ستاره ميشود. چون هميشه معتقد بود بايد شعري را بخواند كه خود به آن اعتقاد دارد و در واقع آن شعر بايد به شكلي زبان حال او باشد پس از «مرد تنها» تعداد محدودي ترانه يعني ترانه هاي «جمعه»،«هفته خاكستري»،«آيينه ها»(51-1350)را خواند و با افزايش تنشهاي سياسي در ايران در دهه پنجاه ترانه هاي «شبانه1» ،«خسته»، «سقف»،«گنجشگك اشي مشي»،«آوار»،«شبانه2» با اشعاري از احمد شاملو و شهيار قنبري و صداي فرهاد منتشر و تبديل به سرود اتحاد مردم شدند. يك روز بعد از انقلاب در ايران يعني در روز 23 بهمن 1357 مرحوم «سياوش كسرايي» ترانه «وحدت» را به اسفنديار منفردزاده مي سپارد و در همان روز صداي فرهاد در ستايش آزادي و آزادگي در تلويزيون ملي طنين انداز شد. پس از انقلاب فرهاد،خواننده انقلابي ،از ادامه كار منع و تقاضاهاي چندباره او براي انتشار مجدد آثارش با مخالفت روبرو شد. البته در همين سالها كه حتي از انتشار مجدد ترانه «وحدت» به بهانه «تكراري بودن» جلوگيري مي شد شخص با نفوذي بدون كسب مجوز از خواننده،آهنگساز يا شعراي اين ترانه ها آلبومي با نام وحدت و با مجوز رسمي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را راهي بازار كرد. بالاخره سال 1372 پس از 15 سال آلبوم جديد فرهاد، «خواب در بيداري»،مجوز انتشار دريافت كرد و تبديل به پر فروش ترين شد. پس از انتشار «خواب در بيداري» ،فرهاد كه از انتشار آلبوم بعدي خود در ايران نا اميد شده بود در سال 1376 آلبوم «برف» را در ايالات متحده آمريكا ضبط و منتشر كرد و اين آلبوم يك سال بعد در ايران منتشر شد. پس از انتشار آلبوم «برف»، فرهاد درصدد تهيه آلبومي با نام «آمين» كه ترانه هايي از كشورها و زبانهاي مختلف را در خود جاي ميداد ،برآمد. از مهر ماه 1379 بيماري فرهاد جدي شد،اما فرهاد از حركت بازنايستاد. آن روزها هيچ چيز جز مرگ نمي توانست او را از تهيه آلبوم «آمين» بازدارد ،كه بازداشت… فرهاد پس از 2 سال معالجه در ايران و فرانسه ،در سن 59 سالگي روز نهم شهريور 1381 در شهر پاريس بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت. پيكر فرهاد در آغوش خاك آرامگاه Thiais پاريس خفته است فرهاد رفت و در آرامگاهي كه واقعا آرامگاه است هنوز لبخندي دلنشين بر لب دارد. و در جايي است كه ديگر نه از نامش بلكه از شماره سنگ قبرش شناخته مي شود!! يادداشتم رو با حرف هميشگي فرهاد تموم مي كنم كه آخر تموم حرفاش اينو مي گفت: «به اميد باران و صلح!!»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/06/02ساعت 19:15 توسط Mohsen |
|
|
در جزيره اي زيبا تمام حواس , زندگي ميکردند, شادي , غم , غرور , عشق و ... روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زيره آب خواهد رفت.همه ساکنين جزيره قايقهايشان را اماده و جزيره را ترک کردن. وقتي جزيره به زيره آب رفت ,عشق از ثروت که قايقي با شکوه داشت کمک خواست و گفت:(آيا ميتونم با تو همسفر شوم؟) ثروت گفت: نه من مقدار زيادي طلا و نقره دارم و جايي براي تو ندارم. عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکاني امن بود کمک خواست. غرور گفت: نه چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد. غم در نزديکي عشق بود.پس عشق به او گفت:(اجازه بده که با تو بيايم) غم با صداي حزن الود گفت: آه من خيلي ناراحتم ,و احتياج دارم تنها باشم. عشق سراغ شادي رفت و او را صدا زد,اما او انقدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را نشنيد. آب هر لحظه بالاتر ميامد وعشق ديگر نااميد شد, که ناگهان صدايي سالخورده گفت من تو را خواهم برد. عشق از خوشحالي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع سوار قايق شد. وقتي به خشکي رسيدند پيرمرد به راه خود ادامه داد و عشق تازه متوجه شد که چقدر به گردن پيرمرد حق دارد. عشق نزد علم رفت و گفت ان پيرمرد کي بود که جان مرا نجات داد؟ علم پاسخ داد:(زمان) عشق با تعجب پرسيد چرا زمان به من کمک کرد؟؟؟ علم لبخندي خردمندانه زد و گفت:
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 11:46 توسط Mohsen |
|
![]() بر سنگ قبر من بنويسيد خسته بود
-------------------------------------------------------- نام تمام مردگان يحيي است نام تمام بچه هاي رفته در دفترچه درياست بالاي اين ساحل فراز جنگل خوشگل در چشم هر کوکب گهواره اي برپاست بي خود نترس اي بچه ي تنها نام تمام مردگان يحيي است --------------------------------------------------------
دستم را از تابوت بيرون کن تا همه بفهمند آرزو داشتم و به آن نرسيدم... چشمهايم را باز بگذار تا همه بفهمند که چشم به راه بودم و به آن نرسيدم... قالب يخي به شکل صليب بر مزارم بگذاريد تا با اولين طلوع آب شود و به جاي عزيزي که دوستش دارم بر سر مزارم گريه کند... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 11:39 توسط Mohsen |
|
به تو نرسيدم اما خيلي چيزا ياد گرفتم ياد گرفتم به خاطر کسي که دوستش دارم بايد دروغ بگم. ياد گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره. ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوستم داره هر روز دلشو به بهونه اي بشکنم. يادگرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم. ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت جبران ندم. ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي اما از کجا بگم از کي بگم از چي بگم............ مي خوام همين جا دلمو بشکنم .خوردش کنم تا ديگه عاشق نشه. تا ديگه کسي رو دوست نداشته باشه تو اين دوره زمونه نبايد کسي احساس تو رو بدونه وگرنه اون تو رو ميشکنه ميخوام بشم همون آدم قبل. کسي که از سنگ بود ودور و برش ديواري از سکوت وبي تفاوتي. دو روزه دنيا ارزش اينو نداره که بخواد همه اش به غصه وغم بگذره مي خوام برم جايي که هيچ کسي منو نشناسه اينجا نمي تونه جزيره ي بهشت من باشه. مي خوام تنها باشم از خودم هم دور بشم. نباشم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 11:37 توسط Mohsen |
|
اين بار تو را شکر مي گويم.
اين بار تو را به شکرت شکر مي گويم!
اين بار تو را شکر مي گويم. به بودنم، به هستي ام، به عشقم، به احساسم، به وجودم! اين بار تو را به شکرم شکر مي گويم!
اين بار تو را شکر مي گويم. به بودنش، به هستي اش، به عشقش، به احساسش،به وجودش! اين بار تو را به شکرش شکر مي گويم!
اين بار مي دانم چرا و چگونگي شکرم را! تو را شکر....!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 11:33 توسط Mohsen |
|
|
الا ای ، آهوی وحشی ، کجايی
مرا با تست ، چندين ، آشنايی دو تنهارو ، دو سرگردان ، دو بيکس دد و دامت کمين از پيش و از پس بيا تا حال يکديگر بدانيم مراد هم بجوييم ار توانيم که میبينم که اين دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خش که خواهد شد ، بگوييد ای رفيقان رفيق بیکسان ، يار غريبان مگر خضر مبارک پی درآيد ز يمن همتش کاری گشايد ، گشايد چو آن سرو روان شد ، کاروانی ز شاخ سرو میکن ، سایه بانی لب سر چشمهای و طرفِ جويی نم اشکی و با خود گفت و گويی به ياد رفتگان و دوستداران موافق گرد با ابر بهاران چو نالان آیدت آب روان ، پيش مدد بخشش ز آب ديدهء خويش نکرد آن همدم ديرين مدارا مسلمانان مسلمانان خدا را مگر خضر مبارک پی تواند که اين تنها به آن تنها رساند فرامرز اصلانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/17ساعت 13:50 توسط Mohsen |
|
|
نفسم گرفت ازاین شهر، دراین حصار بشکن
در این حصار جادویی، روزگار بشکن چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه لب زخم دیده بگشا، صف انتظار بشکن شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه تو به آذرخشی این سایه دیوسار بشکن زبرون کسی نیاید چو به یاری تو، ابنجا تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن بسرای تا که هستی که سرودن است بودن به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن خواننده : حبیب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/04/17ساعت 13:47 توسط Mohsen |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
وبلاگي براي دل خودم... مصاحبه اي با خودم: علاقه: موسيقي-آزادي-شعر نو محل زندگي: تو غربت رنگ مورد علاقه: سياه و سفيد خواننده مورد علاقه: فرهاد-شادمهر-فريدون -رضا يزداني شعرا مورد علاقه: سهراب سپهري-مولانا-فروغ فرخزاد هدف وبلاگ : من ميخوام وبلاگم جايي باشه براي خوندن متن هام ديدن و درک تصاوير و نه جايي براي نظر دادن بيهوده و عبور و افرادي که انتخاب مي کنم براي پيوندنها سعي ميکنم خاص باشن و يه جورايي همدفمون يکيه باشه و اصلا به اين اعتقاد ندارم که وبلاگي که آمار بازديد زيادي داره خوبه بلکه معتقدم وبلاگي که خونده شه خوبه |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 دی 1387 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| ساعت |